به نام خدا
زنــدگــی جـــدال آســـمــون و ابـر
زنــدگــی نـفـس کـشـیـدن بـه جـبـر
زنـدگـی خـلاصـه در دو خـط شعر
روی سنگ سرد و بی روح یه قبر
و اکنون در کسوفی به بلندای تاریخ و فرجام سقوطی هولناک بر کویری بی انتها که خنجر شب چشمک ستارگان را نیز به کمین نشسته است و دندان درّنده ی بشریت تیز شده با سنگساب کینه و نفرت و آز، خورشید فهم و اصالت را زخم سایه انداخته و سنگ بند حرص و خودخواهی نور را به تسخیر درآورده و لیلی نمایان تراشیده شده در صخره های بلند و سخت ساحلی آرام قلب های در هم شکسته مجانین، از خشونت دریای بی حرمتی و تحقیر را با سکۀ سیمی به معامله می نشینند.
می نویسم
سلام
در حنجره ام شعری است و شعرم از درد چون سکوت مبهم چشم
به تر جمۀ هزاران فریاد خاموش
و چون ناله ای در قعر اقیانوسی طوفان زده
رویایم سایۀ امیدی است بر آبی در گذر سنگلاخ
سرودم تقلای مرده ای پوسیده استخوان بر بازدمی دوباره
آخرین خاطراتم گره خوردن آخرین دم از هوای غبارآلود عشق در حلق
دروغم زمزمۀ تا شقایق هست سهراب
آرزویم تبسم و لبخند بی انتظار یک یتیم
و غایت هدفم دیدن واقعی رویش گلی در چمنزار دروغ
محبوسی خسته از حصار خاک و نفسهایم تلخی نفرین بقا
ترسم زندگی است و همدمم اشکهای آرام و مردانه قلبی در احتضار
دستاوردم سنگینی خورجینی پر از هیچ وعبث
مشوقم تمسخر درخشش آفتابی خیس و نمناک
آوازم پرنده ای مهاجر بر ساحل غرور و فریب
و کتابمسایه در هــور
کلامی گم شده در سایه روشن اندیشه با قلم و افکاری پریشان
خیره بر آسمانی سبز و تاریک
در جاده ای از من تا خودم
در امتداد یک هبوط...
گزیده ای از مقدمه کتاب سایه در هور_ چاپ 1390 _ انتشارات نظری _ مؤلف: مهدی کیقبادی شانجانی _ تنظیم: صادق بهتویی _ طرح جلد: علیرضا طالب زاده
آوازها از آلبوم پرنده مهاجر _ آهنگسازان: امید عراقی و سعید انگوتی _ شعر و صدا: مهدی کیقبادی شانجانی _ خواننده مهمان: مرتضی کیقبادی شانجانی _ شرکت پیام اسلامی و استودیو هنر کلاسیک _ شماره مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد: و/58020
نظرات، انتقادات و پیشنهادات شما بزرگواران پلکانی خواهد بود بر سکوی موفقیت ما.
این پست همواره ثابت میباشد
ببار ای ابر پر باران دیده ببار اکنون به کاخ آرزویم بیا و سینه را سیراب خون کن به هر دم تند باد سرد وحشی به من گویند شعرت رنگ درد است چه گویم شاید این بخت سیاهم زمانی دیده بر دنیا گشودم شغال آز و پوچستان پرستی نجابتها به خرج تکه نانی خیال آسوده از زخم جنایت به هر سو چارپایان شکم بار تمام گله امید و عشقم بدینسان چون ز شادیها سرایم برو باران چشمم را خبر کن بگو ای باغبان دریابم اکنون
|
گل عمرم ز بی آبی خمیده
که شاه غم به تخت دل لمیده
گیاه غصه بر خاکم خزیده
به جان شمع گریانم دمیده
چرا شادی ز گفتارت پریده
کلامم را به خاکستر کشیده
که شبهایش مه و مهری ندیده
گریبان محبت را دریده
شرافت گوشه عزلت گزیده
به قبری کهنه وجدان آرمیده
همه دشت شقایق را چریده
به ترس گرگ کوهستان رمیده
ز باغ و بلبل و صبح و سپیده
عطش صحرای قلبم را خریده
که دیگر میوه ی عمرم رسیده
|
شور و شیدایی نمی بینم ز کس
گلشنم را برگرفته خار و خس
عاشقی پوسیده بر کنج قفس
کور سوی ظلمتم صبر است و بس
آسمان آلوده خاکستر است
ویل دوزخ از زمین روشنتر است
وضع امسال از پیارم بدتر است
حال امروزم ز فردا خوشتر است
زندگی در کام طوفان طبس
کور سوی ظلمتم صبر است و بس
عید و شادی ها همه ماتم شده
دلخوشی بر خانه نامحرم شده
گلخن نو کیسه ها خرم شده
گاو سامری کنون آدم شده
بی زران را کس نداند هیچکس
کور سوی ظلمتم صبر است و بس
باز و شاهین را پر پرواز نیست
مطربان را رغبت آواز نیست
عارفان را قدرت اعجاز نیست
پند مفتی هم به دل دمساز نیست
عندلیبان را نمی آید نفس
کور سوی ظلمتم صبر است و بس
راه وصل کعبه را گم کرده ایم
رو به سوی رد کژدم کرده ایم
جنتی را خرج گندم کرده ایم
رخنه در ایمان مردم کرده ایم
ره شناسان هم گرفتار هوس
کور سوی ظلمتم صبر است و بس
جای ماندن نیست این دیر خراب
دل بکن از خیمه های روی آب
هر خوشی بینی سراب است و سراب
هر سرابی هم بباید صد جواب
تا بر آرد ساربان بانگ جرس
کور سوی ظلمتم صبر است و بس
آهوان می میرند
ابرها حامل پیغامی سرخ
سینه دشت سفید سفره ی خونین است
آسمان با زره و پنجه ی وحشت بیدار
همچنان می بارد
زهر بر لاشه ی یک برّه غزال
گرگ ها در طمع سفره ی رنگین در جنگ
دیگر این بیشه ندارد شیری
شیرها در قفس تاریخند
رودها یخ زده در بستر چشم
صحبت زمزمه دندانهاست
با دل منجمد کوهستان
برف گویی که ندارد اشکی
میخ کوبیده در این بیشه ی خون
لاشه ها را به بغل می فشرد
عشق در پیچ و خم راهی دور
مهر در گوشه زندان محبوس
در دل خاطره فریاد اسیر
قلب در فاصله دندانها
شرم در گوشه ای از قبر زمان خوابیده
در کتابی بی جلد در کتابی بی نام
شیرها در قفس تاریخند
سخن این نیست که یک برّه عقب مانده به راه
باید او را خوردن
یا مریضی که بشاید مردن
همه گله گلو پاره به دندان طمع
گله بان می بیند و نمی نالد او و نمی غرد او و نمی جنگد او
که مگر ساقه ی خشکیده ی بیرون از یخ
کَمَکی چشم طمع سیر کند
شاید آن برگ خزان دیده ی زرد
بشود سهم خودش
پس بباید بستن چشم را بر همه درّیدنها
وای بر عاقبت جنگل سرخ
(سایه در هور- چاپ 1390- انتشارات نظری)
من محتاجم
مادر
چه بی رحمانه فراموش کرده بودم نوای عاشقانه لالایی ات را که به لطافت مه
بر مرداب بر قلب کوچکم می نشست و آرامش رویایی شیرین را بر چشمانم هدیه می کرد.
زمانی که حتی وجودم را ناآگاه بودم و که بودنم مجهول.
زمان ناتوانیم را که با آهنگی موزون اکسیر وجودت چون شهدی
بر من می چشاندی و با لبخندی زیبا نقاب عشق بر صورت خسته ات می کشیدی.
و چه بی انصاف از یاد برده بودم نگرانی چشمان منتظرت را آن هنگامی که گویی
ریشه های پروار هستی برداشته و رفته بودم.
و چه بی احساس نمی فهمیدم ارزش آن مروارید اشکی که در نگاه به قد کشیدنم
گونه های لاغرت را نوازش می کرد
و چه احمقانه باور می کردم توانایی و استعدادم را در پیروزی بر مشکلات
کمرشکن زندگی قافل که کوهی از عشق در پشت این باور احمقانه سر بر سجده نیایش
گذاشته
و اکنون
چه مغرورانه می نگرم نگاه پر التماس و محتاجت را بر نوازش و احترامی از
دستان نیرومندم
اکنون که قدم هایت را یارای کشیدن جسم رنجورت نیست و دستان
لرزان و ناتوانت را توان آغوش گرمی دوباره
نه مادر
سنگینی نگاه محتاجت وجودم را به آتش می کشد و التماس چشمانت
غرور و غیرتم را
مادر
این منم که همیشه مهتاجم
محتاج احسان همان لبهای دعاگوی زیبایت
محتاج نگاه مهربان و عاشقانه
و محتاج عشق مادرانه ی بی همتا بی منت
و مادر
من برایت همیشه همان طفلی خواهم بود ناتوان
در مقابل تمام توانایی هایت
و من همیشه محتاجم
(سایه در هور – چاپ 1390 – انتشارات نظری – شاعر: مهدی
کیقبادی شانجانی)
چشمهایم را می بندم
و در تــــاریـــکــــی ژرفـــای خـــیـــال
بــدنــبـال گـمـشـده ای از گـذشـتـه عـمـر
در مــیــان هــیــاهــوی لــیــلــی نــمــایــان تــراشــیــده از ســنـگ
و در کشاکش نبرد مجانین بی اسب وتاز
احـسـاس را لـجـام مـی بـنـدم و فانوس را به کمک خیال می خوانم
کـــه گــمــشــده ای دارم
سـالها در دست و نـا پیدا
فــانــوس را یــارای نــمــایــان کــردنــش نـیــسـت
بـایـد سکوت را شکـست
و فــریــاد را از حـــصــار تــیــره عـفـت رهـانـیـد
بـــایـــد عــشــق را عــریــان کــرد
و زیــبـائـی وجـودش را در آغـوش کـشـیـد
و بــــا نــــگــــاهــــی خــــامــــوش
تـمـامی اعضایش را لمس کرد و او را دید
بدور از لباسی زخیم و رنگ رنگ
و در او غـرق شـد و از گـرمـایـش جوشید
و اکنون
بـایـد فـانـوس را بـا سـنـگ فـریـاد شـکست
(سایه در هور- چاپ 1390- انتشارات نظری)
آدم بـرفـی آدم بـرفـی تـو سـیـنـت قـلـبـه یـا بـرفـه
تـو دوسـت داشتن نمی دونی تموم عشق تو حرفه
تــو بــودی بـرف گـریـونـی بـه زیـر پـای آدمـهـا
بـه تـو جـون داد دسـت من رهایت کردم از غمها
کـشـیـدم رنـج سـرما رو به شوق ساختن چشمات
ولـی آتـیـش بـه جـونم شد امون از سردی دستات
شـدم یک کودک شیرین که بر عشق تو دل بستم
دریــغ از قــلـب یـخ بـسـتـه مـن سـاده نـدونـسـتـم
بـتـی بـودی بـه چشم من تو ای شیرینتر از جونم
چـرا عـشـقـم نـدونـسـتـی نـمـی دونـم نـمـی دونـم
نـه مـهری توی قـلب تو نه احساسی به چشمونت
نـمـی دونـم چـرا کـردم دل بـی چـاره مـهـمـونـت
خــدایــا آفــتــابــی کــو دل از سـرمـا رهـا سـازم
قـسـم بـر اشـک لـرزونـم کـه دل بر یخ نمی بازم
(سایه در هور- چاپ 1390- انتشارات نظری)
راه را گم کرده ام
بــی هــدف در ســنــگــلاخ مــصــلــحـت
از تــــب بــــیــــهـــودگـــی در کـــوره داغ آرزو
با تقلائی به هیچ
در جـــــــــدالـــــــــی
بـــــــــا ســــــراب
بـــس کـــه جـــولان مـــی دهـــد مـــرغ عـــبـــث
عــشــق را انــدیــشــۀ پــرواز نــیــســت
مــن در ایــنــجــا بــا رُخ آئــیــنــه هــم بـیگانه ام
زانــکــه او تــرســیــم ظــاهــر مـی کند نقش مرا
کـــی تـــوانـــد نـــقـــش درد ســـیــنــه را
بـــر تـــنـــم احـــســـاس گـــوری تـــنــگ و تــار
شـــانـــه هـــایــم در فــشــار بــار هــیــچ
مــــاه را تــــبــــعــــیــــد چــــاهـــی کـــرده انـــد
تــا کــجــا بـایـد کـشـیـد ایـن نـعـش خـاک
وایِ از ایـــــن وحـــــشــــــت بـــیــــگـــانـــگـــی
مـــــن بــــــه کـــــابـــــوســـی بـــه ایــن راه آمدم
خــواب را هــم کــی مــجــال انــتــخــاب
الــــتـــــمــــــاس مـــــرده شـــــوران مــــی کــنـم
تـــــــارهـــــــا ســـــــازد تـــــــنـــــــم را
از غـــــــبــــــار خـــــــســــــتــــــگــــــی
آب غسلی
تا بشورد این شب دلبستگی بر شوره زار
هـمـچـو سـیـلی چون بکوبد فرق سر بر سخره ها
در ســــــکــــــوتــــــی پــــــر خـــــروش
مــــــی گــــــشـــــایـــــم راه ســــبـــــز دیــــده را
بـــر گـــلـــســـتـــان قـــنـــاری هـای زرد
هــــــم رســـــــم بـــــر صـــــبـــــح آزادی مــگر
آســـمـــان تــابــوت چــشــمــان مــن اســت
خــــــــــیـــــــــــره بــــــــــر بـــــــــاد اجــــــــــل
در رکــــــاب راحـــــــت و آســــــودگـــــی
نـــــــــــور مـــــــــــی بـــــــــیــــــنــــــــم ز دور
از ورای کــــــــــهــــــــــکـــــــــشـــــــــان
تـــــخــــــت شـــــاهــــنـــــشـــــاه دل پـیدا ز دور
مــــی گـــــشـــــایــــــم بــــال هـــمـــت بــا شتاب
تــــــــــا ســــــــــحــــــــــرگــــــــاه ابـــــــد
آری آری
مـــــرگ در چـــشـــمــم چنین بیداری است
(سایه در هور- چاپ 1390- انتشارات نظری)
صـــــــدائـــــــــی مــــــــی آید
صــــدای نــالــه تـنهائی
انـفـــــــجار یــــــک بغــــــض
و در هم شـــــکــسـتن احساس
نــــــــجـــــــوای احـــتـــیـــاج
احتیاج به بودن و ماندن
وبه با هم بــودن و با هم ماندن
فریـــــــــــــــادی خامـــــــوش
از شـــــــــــــکـــــــســــــتــــن
خـــــــــرد شــــــــــــدن
وجویده شدن یک امیّد و آرزو
در زیر دندانـهای بی اعتــنائی
پرورش حســـرت ، اندوه و آه
در عــــبــــور از صافی عشق
و در پشــــــــت آن دیـــــــــوار لـــــج و کینه و غرور و شـاید ناز
انبوهی ازناباوری وبی اعتقادی
به دوســــــت داشـــــــــتــــــن
به اینکه مــــی توان عاشق بود
مـــــــی تــــــــوان دل ســـپــرد
و حتی نفس را در گرو خواستن گذاشت
و این انعـکـاس ناباوری و لج و ناز
در آنســــوی درّه هــای غفــلت
وتبدیل آن به نالـه عجز غروری مردانه
و شـــکــسـتــن هیـبت یک مرد
در پـــشـــت ســـیــمــای مردانــگـیـــش
بــزرگــــــی را بـه زانـــو مــی نـشـانـد
همــچــنان کوهــی که در مــــقــــابــل نــسـیم سر خم کند
و دشـــت را در الــتــمــاس قــطــره ای شــبـنــم مـحـبـت
و بـــاور بـــه ســـجـــده وا مـــیــدارد
و این بادهای بیابان گرد وحشی که جز غبار نمی پسندند
ابرهای صـــمــیــمـیت را با شلاق حسادت و خودخواهی
بر شــوره زار پــوچـی هدایت می کنند و دشت تف کرده
سینه را با چشمانی غبارآلود و لبهائی خشکیده
به انتظار نگه می دارند
و مادیّت به انسانیّت و عشق ترجیح داده می شود
و دریـــغ از درخــشــش
حــتــی یک سراب
به امــــیـــــد هــــیــــــچ مـــی نشینم
و ستارگان خاموش بخت و رویایم را می شمارم
و خورشید منجمد دنیای عشقم که از
ســـــرمــــــای بـــــــی باوری
یــــــک قــــلــــب
قـــــــنــــــــدیـــــــــل بــــه گــــردن آویــــــخــــتـــــه
را
مُــهــر شـکــت با تیشه نا امیدی بر پیشانیش می خراشم.
و رد پای اشکم را در خاطرات باتو بودنم مرور می کنم
کـه راهــــنــــمــــای رهـائـیـم باشند
و شاید راهنمائی بر اعتقاد یک قلب
و اعـــــتـــــــمــــــاد یـــــــک روح
مــن زخــمـهــای کـــهــنـــه و ریــشـــه دار ســیــنــه ام
را در قـــــــاب خونین چشمهایم
بـــــه نــــمــــایـــــش گــذاشــتــم.
تراژدی خــــواســـتن را در زجه هایم فریاد زدم
و شیرینی مرگ را در ندیدنت به تصویر کشیدم
و ایـــنــــها قـسـمـی بود
بـــر خـــــواســــــتــــــــن
دوســـــتـــــــت داشـــــتـــــــــن
و عاشـــــقــــــــت بودن
و تو در پشت آن دیوار لج و کینه
و غرور و شاید ناز
با انبوهی از ناباوری و بی اعتمادی
بــــه ایـــنــــکــــــه می توان عاشق بود
مـــــی تـــــــوان دل ســـــــپـــــــرد
و حتی نفس را در گرو خواستن گذاشت
وعـــــــاشـــــــــــق مـــــــــــــــــرد
بــه تــــســــخـــیـــر الــتــمـــاس چــشــمــهـایـم
و لـرزش اشـکـهـا و دسـتـهـا و صـدایم نشستی
غــــــرور و مـــــــردانـــــگـــــــیــــــــم را در
زیـــــــر چـــکـــمه های بی اعتــنائی له کردی
و شـــــکــــوه و زیـــبـــائـــی عــــشــــقــــم را
در نـــــگــــــــاه نـــــابـــــاوریـــــــت خــــــرد
و اکـــــــــــنــــون
مــــن بـــه امـــیـــد هـــیـــچ
در کویرسرد و خـامـوش و تـبـاهـی بـی انـتـهـا
و در ســـایــه هــای مـــنــــجـــمـــد حـــســرت
در گـوشـه ای تـاریـک از گـورستان آرزوهایم
به انتظار آینده ای برای هم راهی با مدفون شدگان دل
وبـرای نـمـایـش شـیـرینی مردن و جان دادن بـدون تو
بــا مــــــــــــــــرگ مــــــــی رقـــصــــم
(سایه در هور- چاپ 1390- انتشارات نظری)
شـهـر ویـرانـۀ تـاریـک تـوی سـرزمـین کینه
حـسـرت گرمی دوزخ گوشه به گوشه سینه
قـلـب هـر مـصـرع شعرم قـصـه مـرگ قلندر
درد انـجـمـاد عـشـقُ وحـشـت خـنـدۀ خـنجر
قـصــۀ مــردن بـوسـه تـوی زخـم لـب تـشـنـه
آخـریـن زمـزمه های نفس خشک یه چشمه
سـایـۀ دود دلامـون سـایـه بـون خـسـتـگـی ها
بـرق سـکـه هـای قدرت روزن دلبستگی ها
شـهر من شهر خیال عاشقای بی رگ و خون
جان فـدایـان دروغین شهر بی لیلی و مجنون
(سایه در هور- چاپ 1390- انتشارات نظری)